قاصدک هان! چه خبر آوردی؟
وبلاگی برای دوستداران ادب
نظر م.سرشک در مورد حجم سبزش: درقلمرو شعر امروزقشرهای پذیرنده انواع شعر جدیدبسیارند وشعر سپهری برای خانواده های خاطر اسوده است واین طبقه در هر جامعه ای وجود دارد از این رو شعرش همیشه یک دسته خواننده دارد با اینکه در تاریکترین فضای انسانی سروده شده شعرش زلالست و روشن ........ خصوصیت عمده شعرشدوری از منطق عادی شعر قدیم است گریز به دنیایی که مرزهایش مشخص نیست..... گمشدگی مرزها شکل عمده هنر اوست>> متن اصلی رو خودم خلاصه کردم نوشتن این متن به این معنی نیست که کاملا قبولش دارم ولی خب...... بازم ازاین کتاب باهمین عنوان مینویسم روشنم شد از صدا:آبم درون جو روانم کاوان گم کرده ام تنها دراین بی ته بیابان همره ریگ روان این سوروان انسوروانم میفریبد زندگی باخوش خط وخالی دل ما روزگاری شد در این صحرا پی اهو روانم جویبارم لیک دوراز باغبان پرورده گلها درمیان بوته های وحشی و خودرو روانم سایه ام شدوحشت تردیدو ترک من نگوید او کنار من روان و من کنار او روانم جامعه فرهنگی ایران سپهری را پیش از انقلاب اسلامی با عنوان نقاش شاعر می شناخت اما سالهای بعد از انقلاب هنر شعر او حضوری زنده تر و فراگیر تر یافت چرا که ساختار اجتماعی جامعه در ان روزها پدیدهای از سلک نقاشی را بر نمی تافت و اگر حضوری محدود نیز وجود داشت تنها در شکل انقلابی ان متمرکز بود و از سوی دیگر مرگ زود هنگام هنرمند نیز مزید بر علتی شد تا هنر نقاشی وی که البته از جایگاهی خاص در هنر مدرن ایران بر خوردار است قدری محجور و پوشیده بماند.انتشار چند شعر تو اعم با نقاشی نیز گره این مسائل را نگشود و شاید اگر بر گزاری نمایشگاه بخشی از آثار وی در سالهای گذشته که به همت موزه هنرهای معاصر انجام شد نمی بود ،هر گز توانمندی و یکه تازی او در هنر نقاشی برای دوستدارانش به اثبات نمی رسید اما با این همه نقاشی و شعر سهراب را هرگز نمی توان از یکدیگر جدا نمود . اشعار او سرشار از تصاویر نقاشانه است و آثار تصویری او ناب ترین و زنده ترین شعر طبیعت را با نمای می کند. هنر سپهری همواره تواعم با تحقیق و پژوهش بوده است، مجموعه این افکار می تواند برای هنر مندان تجسمی صائب و روشنگر باشد و از همین منظر نا اطمینان می توان گفت که هیچ یک از همسالان سهراب تا به این حد در باره هنر و آثار خویش به تحقیق نپرداخته است. بخشی از افکار و نگرش های نقاشانه این هنرمند برجسته از زبان خود او در کتاب هنوز در سفرمامده است ............ بعدا قسمتهایی از این کتاب را برایتان مینویسم!!!!! پناهی به آن گروه از انسان هایی تعلق دارد كه فلسفه و جستجوی حقیقت، همذات آنهاست. این گونه انسان ها همواره به دنبال گمشده ای هستند. همین جستجو پناهی را به قم و مدرسه آیت الله گلپایگانی می كشاند. 2 سال با تمام نیرو و كنجكاوی دروس فقه، فلسفه و مذهب را می خواند اما یكباره حوزه را رها می كند و خود را در لفافه شعر و كتاب پنهان می كند. او درباره زندگی خود می گوید: در كودكی نمی دانستم كه باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم، چون موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم. آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم كننده در پس ذهن داشتم. از هیات گلها گرفته تا مهندسی سنگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابرها و ... به سماجت گاوها برای معاش، زمین و زمان را می كاویدم و بسادگی بلدرچین ها سیر می شدم. گذشت ناگزیر روزها و تكرار یكنواخت خوراكی های حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار كسالت روحی كرد و این در دوران نوجوانی ام بود. مشكلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم كرد به خاطر پاها و كفشهایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد. هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. اما با تمام این دلتنگی ها، پناهی معتقد است در مقایسه با آن ظلمات، بودن، نعمتی است كه با هر كیفیتی شیرین و جذاب است. "مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام"
| Design By : Night Skin |

