تبليغاتX
قاصدک هان! چه خبر آوردی؟


قاصدک هان! چه خبر آوردی؟

وبلاگی برای دوستداران ادب

این متن برای یکی از بازدید کنندگان وبلاگ است.....و حرف دل من ...جواب من...ممنونم از " ابی تر از اسمان"
سلام...
من هنوز دانش آموزم و امروز مثلا روزمه...
هر سبزی که سبز نیست...
امام حسین...
دل من گرفته از این همه دروغ...
از این که بگم منتظرشم و نباشم...
دلم گرفته...
از این که گوش هایم را گرفته ام تا صدای هل من ناصر ینصرنی اش را نشنوم...
دلم گرفته...از حس نکردن قطره های خون 6ماهه ای که به زمین برنگشت...
از ندیدن معرفت علم دار امام حسین...
هنوز هم عاشورا دارد تکرار می شود...هنوز هم او تنهاست...ما هنوز هم تشنه ایم...تشنه ی معرفت...تشنه ی شناخت راه امام حسین...
ما هم آمدیم...ما هم هزار هزار عهد نامه فرستادیم...
نامه هایی که هر روز کمتر شد و درد فراق بیشتر...
ما هم منتظریم...خدا کند بیعتمان با او رنگ بیعت آن روز ها را نداشته باشد...
در این روز هایی که همه به دنبال هویت های گمشده مان می گردیم...
ای کاش فقط کمی منتظرش بودیم...

یا حق...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:28 توسط طاهره | |

امروز ۱۳ ابان......

اینجا دانشگاه تهران.

نمیدانم شاید هیچگاه فکر نمیکردم که اینگونه با نامت .....

وقتی که صدای وهم انگیز جمعیت نامت را با صدای بلند گفت دلم لرزید....

یا حسین....!!!!!

در دلم تکرار میکنم : یا حسین.......!!!!!دلم می خواست این عقل  گسسته ام یاریم میداد تا حقیقت را بیابم .اینان که اینگونه نامت را فریاد میزنند  اینگونه الله اکبر میگویند....به راه خود ایمان دارند؟؟؟؟؟؟؟؟

همه چیز در تعلیق است مانند این لحظه های شک...

براستی باید کدام را قبول کرد؟

این موج سبز به سراب میرود یا ابادانی؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط طاهره | |

سلام

من محو میشوم در این سیاهی نمای تو

تو میمانی برای....

من کم کم    "کم"   میشوم....

ای توی تمام نوشته های من من چگونه این تمامیت را تمام کنم؟

تو تمام .....

نه نمیشوی.....تمام میشوم برای تو.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:49 توسط طاهره | |

"از خاک مرا برد وبا افلاک رسانید

اینست که من معتقدم عشق زمینیست"

"فاضل نظری"

تولد اماممون

                 مبارک......

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:32 توسط طاهره | |

سه هفته است که در میان انبوهی از کتابها غوطه میخورم.به برکت استادی که نام استادی برازنده اش است.

وحال این حس ندانستنم انقدر زیاد شده که بیتابم کرده و حتی خواب هم برایم کابوس شده....

و نمیدانمهای کلامم  غیر قابل تحمل شده است.تا به حال اینقدر نخواسته بودم که بدانم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:52 توسط طاهره | |

سلام

گاهی دلم میخواهد تمام وجودم فریادی میشد تا دنیا را بلرزاند همان گونه که تو مرا لرزاندی.....

همانگونه که این پست قصیده ی ذهنم مرا بیهوده دل ارام کرد.....

دلم میخواهد میشد برایت فریاد براورم در این کوره راه .

کدام حکمت حکیمانه لازم است تا صدا شوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:56 توسط طاهره | |

هیچ وقت حتی به این نمی اندیشیدم که برا ی یافتن یک ستاره در طلب اسمان باشم.

نپرس که نمیدانم چکونه اغاز کردم نپرس که نمیتوان تشبیب این  بلند شعر را برایت از حفظ بسرایم......نپرس که تکرار این امتحاناتت ازارم میدهد.دیر وقتیست که میاندیشم شاید اصلا در طلب اسمان نبوده ام واین گرانمایه وقت را بیهوده در طلب هیچ کذرانده ام.....همه چیز در تعلیق است.این جمله ی توست که در ذهنم به جستوجوی مکانی برخاسته است....

گویی رنگ تند احساست در ذهنم مینشیند:"همه چیز در تعلیق است"......

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:29 توسط طاهره | |

مرگ می تواند بدن زیبا را بخورد

اما تصویر درون دلم نخواهد لرزید.....

"کارلس ریبا"

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:23 توسط طاهره | |

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست!!!!

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیرخاکم وپرواز سرنوشتم بود

فرو پریدن ودرخاک بودنم ننگ است

مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن

در این هزار ه فقط عشق پاک و بیرنگ است!

 

سلمان هراتی"

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:11 توسط طاهره | |

بعضی وقتها که همان همدم همیشگی بر گونه هایم مینشیند چقدر دلم میخواست که بودی....باشی....

وتمام قطره ها در دستان سبزت جمع میشدند...

کاش در این ماه مبارک این خواسته ام از درگاه خدا خجالت زده رانده نمیشد....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط طاهره | |


Design By : Night Skin